العلامة المجلسي
465
حياة القلوب ( فارسي )
باشد ، وهيچيك از ما نيست مگر آنكه به بلائي يا به مردن خويشى ويارى مبتلا شده است . چون مادر ذو القرنين اين قصه را شنيد خوش آمد أو را امّا غرض دهقان را ندانست كه چيست ، پس دهقان بعد از چند روز منادى فرستاد كه ندا كردند كه : اى گروه مردمان ! دهقان امر مىكند شما را كه در فلان روز حاضر شويد ، وحاضر نشود مگر كسى كه بلائي ومصيبتى به أو رسيده باشد ، ودلش به درد آمده باشد ، وحاضر نشود كسى كه از بلا عارى باشد كه خيرى نيست در كسى كه بلا به أو نرسيده باشد . چون اين ندا كرد ، مردم گفتند : اين مرد أول بخل كرد وآخر پشيمان شد وشرمنده شد وتدارك امر خود كرد وعيب خود را پوشانيد . چون جمع شدند خطبهاى براي ايشان خواند وگفت : شما را جمع نكرده بودم براي آنچه شما را بسوى آن خوانده بودم از خوردن وآشاميدن ، وليكن شما را جمع كردهام كه با شما سخن بگويم در باب حضرت ذو القرنين عليه السّلام وآن دردى كه بر دل ما رسيده است از مفارقت أو ومحرومى خدمت أو ، پس ياد كنيد حضرت آدم عليه السّلام را كه حق تعالى به دست قدرت خود أو را آفريد ، واز روح خود در أو دميد ، وملائكة را به سجدهء أو مأمور ساخت ، وأو را در بهشت خود جاى داد ، وأو را گرامى داشت به كرامتي كه احدى از خلق را چنان گرامى نداشته بود ، پس أو را مبتلا كرد به بزرگترين بلاها كه در دنيا تواند بود كه بيرون كردن از بهشت بود ، وآن مصيبتى بود كه هيچ چيز جبران نمىكرد . پس بعد از أو مبتلا كرد حضرت إبراهيم عليه السّلام را به آتش انداختن ، وپسرش را به ذبح كردن ، وحضرت يعقوب را به اندوه وگريه ، وحضرت يوسف را به بندگى ، وحضرت أيوب را به بيمارى ، وحضرت يحيى را به ذبح كردن ، وحضرت زكريا را به كشتن ، وحضرت عيسى را به أسير كردن ، ومبتلا كرد خلق بسيار را كه عدد ايشان را غير از حق تعالى كسى نمىداند . پس گفت : بيائيد برويم وتسلّى دهيم مادر اسكندروس را ، وببينيم كه صبر أو چگونه است ، كه أو مصيبتش در باب فرزندش از همه عظيمتر است .